گروه خبری نوای پارسیگفتگوی جالب و خواندنی با محمد محبیان پسر حبیب محیبیان

فکر می کردید که در این مدت یک ماه و نیم ، به این حد زمان برای شما سخت بگذرد ؟

نه، هرگز فکر نمی کردم؛ داستان از یک جمعه صبح شروع شد. صبحها من زود از خواب بیدار میشوم و برای دیدن طلوع خورشید به سمت کوه میروم این عادتی همیشگی است. اما صبح جمعه آن روز یک طور دیگر برای من شروع شد؛ هوا گرگ و میش بود نزدیکهای ساعت چهار صبح بود که موبایلم را طبق عادت از باالی سرم برداشتم تا ساعت را دقیق چک کنم؛ چشمم به چهار پیام تسلیت خورد. این اتفاق عجیبی بود چهار نفر با هم پیام تسلیت داده بودند. باورش گفتگوی جالب و خواندنی با محمد محبیان پسر حبیب محیبیانبرایم بسیار سخت بود. دوست داشتم بگویند این شایعهایی بیش نیست. گیج خواب بودم اما سریع به اینترت سر زدم تا برای تماس با ایران سیم کارتم را شارژ کنم. اینترنت در آمریکا همیشه سریع است؛ اما نمیدانم چرا در آن روز حتی ثانیهها هم سخت میگذشت چه برسد به باال آمدن صفحه اینترنت برای خرید یک شارژ. آن روز اینترنت هم با من سر ناسازگاری داشت. بعد از باال آمدن صفحه گوشی اولین کاری که کردم چک کردن صفحه فیس بوک بود. تعداد پیامهای تسلیت به قدری زیاد بود که تمامی نداشت. صفحه دیگری را سریع باز کردم و به فارسی اسم حبیب محبیان را تایپ کردم تا ببینم مردم این خبر را از کجا میگیرند. متاسفانه با غم انگیزترین صحنه در عمرم مواجه شدم، عکسی از تن بی جان پدرم در سردخانه؛ بله، این اولین چیزی بود که روبروی چشمانم قرار گرفت. تن بی جان حبیب که اولین تلنگر را برای بیداری و قبول واقعیت به من زد، فهمیدم که همه چیز واقعی است

آن عکس را چه کسی از پیکر حبیب گرفته بود ؟

راستش را بخواهید نمیدانم چه کسی این کار ناشایست را انجام داده و یا حتی چه کسی به او اجازه این کار را داده بود تا بتواند در سردخانه رامسر این عکس را بگیرد؛ اما یک اطالع موثقی در این زمینه به دستم رسید که یک خبرنگار به داخل سرد خانه رفته و شروع به عکاسی کرده است

چرا از رامسر به شما هیچ خبری نداده بودند ؟

درست چند ساعت قبل این اتفاق افتاده بود و نتوانستند از رامسر به من خبری دهند. در اصل خودم به فوت حبیب پی بردم و خودم را برای صحبت با مادرم آماده کردم. با خانه تماس گرفتم اما شخص دیگری تلفن را برداشت و مادرم را صدا زد تا پای تلفن بیاید. همه اینها اتفاقات عجیبی برای من بود. با حال بدی که داشتم، نمیخواستم گریه کنم. میخواستم قوی باشم. با این کار غم مادرم را تشدید میکردم، هر چه باشد او در رامسر تنها بود. موبایل را در دستم محکم گرفتم و با صدای صاف سعی کردم که حال او را بپرسم. گفتم: مادر خوبی؟ مکثی کردم و ادامه دادم: بابا رفت؟ مادرم گفت: آره پسرم، بابات رفت. برای اینکه خودم را حفظ کنم و باعث ناراحتی بیشتر مادرم نشوم به مادرم گفتم: من خوبم. تو ناراحت نباش، ناراحتی ندارد. او رفت پیش خدا. خودم را حتما به ایران میرسانم. این تمام مکالمه تلفنی بین من و مادرم بود. پس از شنیدن صدایش میخواستم خودم را سریع به ایران برسانم اما متاسفانه تاریخ پاسپورتم گذشته بود و برای تمدید آن باید سه تا چهار روز صبر میکردم؛ این طوالنیترین زمان ممکن برای من بود. روز چهارشنبه بود که به ایران رسیدم. در آن چهار روز فقط یک چیز در ذهنم مرتب تکرار میشد؛ آن هم ایمیل آخری بود که به حبیب زده بودم ولی هرگز جوابی از او نگرفتم

ایمیلی که برای حبیب زده بودید درباره چه بود ؟

دقیق یادم نیست. اما فکر کنم داستان سفر به ترکیه بود. میخواستم حبیب را در استانبول ببینم؛ او همیشه امید داشت که بعد از این چند سال باز هم بتوانیم دیداری تازه کنیم

چند وقت می شد که همدیگر را ندیده بودید ؟

دقیقا 1 سال از دیدار آخرمان میگذشت

قبل این اتفاق به ایران نیامده بودید ؟

من همراه حبیب و مادرم هفت سال پیش به ایران آمده بودم؛ اما پدرم دنبال کارهای مجوزش در ایران بود و من دیگر نمی توانستم در ایران بمانم و باید به لس آنجس برای ادامه کارم برمیگشتم

برمیگشتم سال 78 شایعات زیادی درباره نامه حبیب به رئیس جمهور شکل گرفت؛ خیلی ها این خبر را تکذیب و خیلیهای دیگر آن را تایید میکردند. نظر شما در این باره چیست ؟

من همان زمان هم این خبر را تکذیب کردم. هیچ نامهای در کار نبوده است

چرا حبیب به ایران برگشت ؟

بگذارید تا کل داستان را برایتان بگوییم؛ من هشت سال پیش همراه حبیب برای انجام آهنگی مشترک به دوبی سفر کرده بودم؛ که با مریض شدن شدیدم و رفتن حبیب به لبنان همراه شد. البته بعد از این سالها؛ چند روز پیش بود که این آهنگ به بازار آمد؛ آهنگی به نام »گل سرخ«. کارهای ضبط این آهنگ در آمریکا و کارهای تصویر برداری آن در همان سالها در دوبی انجام شد. اما ویدیوی آن درست از آب در نیامده بود؛ برای همین بود که این موزیک ویدیو تا به حال پخش نشده است. بیماری من به حدی بود که نیاز به درمان سریع داشتم، به همین خاطر به ایران آمدم و داستانهایی که برای من در ایران اتفاق افتاد دلیلی برای آمدن حبیب به ایران شد

این اولین باری بود که به ایران می آمدید ؟

اولین بار نبود؛ یکبار هم در سال 1005 میالدی به ایران آمده بودم. در آن سالها هنوز خواننده نبودم به خاطر همین راحت به ایران میتوانستم رفت و آمد کنم. بار دومی که به ایران آمدم هم برای عمل قلبم بود که دکتر ماندگار این عمل را انجام داد. همان طور که میدانید ایران بهترین پزشکان را دارد. دوران بسیار سختی بود؛ در همان زمان هم برای ورود به ایران مورد مصاحبه قرار گرفتم؛ و این بهانهای شد برای گفتن عالقه پدرم به ایران و باز شدن اولین دریچه امید برای حبیبی که سالها دلش برای ایران پر می کشید. مصاحبه سختی نبود و من روی صورتم لبخند داشتم. به آنها گفتم پدرم عاشق ایران است و آنها در پاسخ گفتند: اگر در مدت دو سال کاری به بازار ندهد؛ میتواند به ایران برگردد. من این خبر خوش را به حبیب دادم. مادرم طاقت ماندن در آمریکا را نداشت به همین منظور شش ماه در ایران بود و شش ماه در لس آنجلس

در بازار لس آنجلس چه خلئی وجود داشت که حبیب را به ایران بازگرداند.آیا این بازگشت صرفا برای عالقه به وطن بود؟ یا اینکه کار کردن در آنجا برایش سخت شده بود ؟

حبیب آهنگهای خودش را داشت. اواسط دهه 70 میلادی بود که ما تازه به آمریکا رفته بودیم؛ بازار موسیقی در آن زمان مناسب نبود، به همین منظور حبیب به فکر آلبوم جدیدی افتاد که بتواند در آن بازار صدا کند. آلبوم موفقی شده بود و مردم آن را دوست داشتند. آلبومی بنام »هم راز«؛ اما هیچ وقت آلبومش را دوست نداشت و همین امر باعث شد تا با مارکت موسیقی قهر کند

این کار زندگی را برای شما در آنجا سخت نمی کرد ؟

سخت بودن زندگی در آن دوران چیز واضحی بود؛ به خاطر همین برای گذران زندگی کارهای دیگری هم انجام می داد. در مصاحبه قبلی که با مجله ایده آل داشت از نوع کار و اتفاق هایی که برایش افتاد با شما صحبت کرده بود. او در لس آنجلس کاری را برای خودش داشت. او پخش کننده مواد غذایی بود تا بتواند کسب درآمد کند. در سال 1001 من از حبیب خواستم که آهنگ »دروغ« او را بخوانم؛ از بچگی عاشق این آهنگ بودم اما هیچ وقت امکان خواندن نداشتم. حبیب برای من آهنگ »جوانی« را درست کرد و این آهنگ در بازار پر سر و صدا شد؛ همین کار باعث شد تا انگیزهای برای دوباره خواندن من و بازگشت دوباره حبیب به موسیقی به وجود بیاید اما باز هم از ته دلش راضی نبود

چه اتفاقی افتاد که حبیب به رامسر رفت ؟

حبیب در تهران به دنیا آمد و در ناحیه شمیرانات تجریش بزرگ شد. تجریش و امام زاده صالح برایش زیباترین نقطه در جهان بود. خیلی ها از من می پرسند که شمالی هستیم یا نه؛ باید بگویم که نه. تا آنجایی که بیاد دارم حبیب همیشه عاشق شمال و طبیعت بکرش بود؛ از جاده چالوس چنان با عشق صحبت میکرد که ناگاه خودت را در پیچهای جاده حس میکردی. حبیب طبیعت را دوست داشت و برایش ارزش واالیی قائل بود. رامسر انتخاب خودش بود، حتی ترجیح داد به یک روستا برای زندگی نقل مکان کند. وقتی با هم صحبت میکردیم از زیبایی بکر آن روستا، صدای گاوها و خروسها چنان با آب و تاب صحبت میکرد که میتوانستید لذت را در صدایش پیدا کنید

در رامسر چه کار می کرد ؟

با سگش به کنار رود میرفت و آرامشش را پیدا میکرد. همان طور که من در لس آنجلس صبحها برای دیدن طلوع خورشید به کوه میروم او هم لذت زندگی کردن را در شمال پیدا کرده بود

حبیب در موسیقی پاپ یکی از کار بلدها و با سوادها بود آیا انتخابهایی که در زندگیاش کرد انتخابهای درستی بودند ؟

حبیب شاعر نبود اما گهگاهی شعر میگفت، کار آهنگ سازی و تنظیم انجام میداد و نوازنده کارهای خودش بود. من هیچکس رابه قدرت او در این زمینه نمیشناسم اما راستش را بخواهید سیاستمدار و بیزینسمن خوبی نبود. خدا حبیب را برای هنر آفریده بود و هنر را برای حبیب. او واقعا بچه بود و شاد زندگی میکرد. حبیب واقعا خودساخته و بدون هیچکس و هیچ گروهی به هنر و خوانندگی رسیده بود. کار او کامال اصالت داشت

فکر می کردید بعد از فوت او دچار حاشیه بشوید ؟

این طبیعت انسانهاست. هر کسی که به شهرت میرسد پشت سرش حرف و حدیث بسیار است. فریاد کسانی که حرف پشت آدمها میزنند هم که همیشه بلند است؛ به عنوان مثال پستی داخل اینستاگرام میگذارید از هر 500 نفر 5 نفر زیر هر پست حرفهای ناشایست میزند. روی دیوار سپید یک لک سیاه اگر نقش ببندد قطعا بیشتر به چشم میخورد. در صورتی که 33 درصد آن دیوار سفید است

این حرفها در ایران موقع خاکسپاری شما را ناراحت نکرد ؟

نه، هیچ وقت. نیروهای منفی را باید از زندگی پاک کرد. نباید بگذارید شما را ناراحت کند. زندگی همیشه ادامه داشته و دارد. افرادی که نیروی منفی دارند؛ خودشان را اول ناراحت میکنند. خیلیها در این مدت به ما کمک کردند. اما وانمود شد که بعضی از کمکها حالت سوء استفاده دارد؛ به عنوان مثال حبیب مدیر برنامه ایی نداشت. اصال مدیر برنامه برای چه! ولی این وسط یکسری ادعا میکردند که ما مدیر برنامههای او هستیم. انسانها در زمان سختی، افراد دور و اطراف خود را بیشتر از قبل میشناسند

بابت اینکه ایشان در قطعه هنرمندان به خاک سپرده نشدند شما یک عکسی منتشر کردید با این موضوع که هر جا که حبیب به خاک سپرده شده باشد، آنجا قطعه هنرمندان است. سعی نکردید در این زمینه اعتراضی بکنید ؟

در روزهای اول بسیار ناراحت شدم؛ برای همین این پست را قرار دادم. در آن لحظه به قدری داغدار داغ تازه ام بودم که به چیز دیگری فکر نمی کردم. البته آن حرفی که زدم، حرف درستی بود؛ برای اینکه یک هنرمند که عاشق هنر است در آن خاک آرمیده است. میتوانم بگویم خاک حبیب مانند یک موزه است، تا به امروز من در حسرت یک لحظه تنها بودن با مزار حبیب هستم. اما هر لحظه بیشتر از قبل به قدرت هنر پی می برم . هر کسی که به شمال میرود حتما سری به مزار حبیب میزند. مردم به حبیب و هنر لطف دارند و برای هنرمندان ارزش زیادی قائل هستند. خوشحالم که حبیب در جایی به خواب ابدی رفت که واقعا دوستش داشت. مردم آن روستا حبیب را عاشقانه دوست داشتند. همین برایم کافی است، مگر انسان چه چیزی بیشتر از دوست داشته شدن میخواهد

کسى بود که دراین مدت دلسوزانه درکنارشما باشد و به شما کمک کند ؟

بله، یک دوست خوب آقاى ایجادى بود که همواره کنار خانواده ما بود و دیگر اقوام مادرم که همراهمان بودند

حبیب شما را با مذهب چگونه آشنا کرد ؟

من درونم یک ریشه مذهبی دارم. مردم غرب به نوعی از اسالم بیزارند و حساسیت بدی نسبت به آن دارند. زمانی که به آنجا رفته بودیم؛ زمان خوبی برای مهاجرت ایرانیان و حتی مسلمانان نبود. بچهها در مدرسه با من برخورد خوبی نداشتند و به خاطر اسمم که محمد بود حساسیتشان زیادتر میشد. حبیب در نگرش خودش یک عارف بود؛ او چنان در مورد طبیعت و خدا صحبت میکرد که وقتی به آن بیشتر فکر میکنم به عارف بودنش پی میبرم. اوایلی که به آمریکا رفته بودیم برای راز و نیاز به کلیسا میرفتم. تجربه کردن را دوست داشتم. خدا را همه جا میدیدم. مادر و پدر من مسلمان بودند. وقتی من به کلیسا میرفتم مادرم بسیار نگران و از این داستان ناراحت بود و همیشه به حبیب میگفت چه باید بکنیم. حبیب در پاسخ میگفت بگذار تا خودش راهش را پیدا کند. راهم را خودم پیدا کردم
کالس چهارم که بودم با یک دوست هندی به نام حَسنین آشنا شدم؛ البته هنوز هم ارتباط کمی با هم داریم. با حَسنین زیاد به مسجد میرفتم و این چراغی بود که در دلم روشن شد. یک روز که در خانه حَسنین بودم؛ دیدم که چگونه اذان میخواند. صدایی که هرگز از ذهنم پاک نمی شود. همان زمان بود که شیفته اذان شدم. اذان برایم آشنای دوری بود که تازه پیدایش کرده بودم. هر چه سن باالتر برود خدا در ذهنت کاملتر میشود؛ در آن سن حسی را مزه کردم که برایم دل انگیز بود. وقتی چهار ساله بودم پدرم از ایران رفت و بعد از شش ماه ما در ترکیه به او ملحق شدیم. یک روز در خانه همه خواب بودند و من در کنار پنجره ایستاده بودم که صدای اذان را از گلدستههای مسجد شنیدم، ناگاه دو دستم را روی شیشه پنجره گذاشتم و حال خیلی خوبی پیدا کردم و لذت برم. شاید خیلی ها بگویند که من غرب زده ام؛ این مسأله را انکار نمیکنم چون در آن فرهنگ بزرگ شدهام اما اصالت و دینم را هرگز از یاد نبردهام و باورهایم هرگز تغییر نمیکند.

انگشترهایی که در دست داری هر سه برای حبیب هستند ؟

بله، بعضی از آن انگشترها را من برایش گرفته بودم. دو تا از این انگشترها برای خودش است و آن یکی را شخصی که از جنوب برای مراسم خاکسپاری به نیاسته رامسر آمده بود؛ از انگشتش در آورد و در دست من کرد و گفت: این انگشتر را از کربال آوردهام و این هم یکی از تسبیحهای حبیب است که در ویدیو دستش بود

مهمترین چیزی که از حبیب یاد گرفتید چه بوده است ؟

راستگویی و رک بودن از چیزهایی بود که سعی کردم از او یاد بگیرم

رویای حبیب چی بود ؟

حبیب دو رویا داشت؛ یک زندگی در ایران همیشه سبزش و دوم داشتن کنسرتی بزرگ در ایران. تمام آرزوهایش به ایران و مردم کشورش برمیگشت

حال حبیب در ایران چطور بود ؟

وقتی که تلفنی با هم صحبت میکردیم از صدایش کامال این حس خوشحالی را می فهمیدم اما ته صدایش ناراحتی بود و آن هم این بود که به جایی که می خواست رسیده است و نمیتوانست بخواند. اگر صدای قناری را بگیرید آن قناری می میرد

در آمریکا مشغول چه کاری هستید ؟

از زمانی که عمل قلب داشتم نتوانستهام بخوانم اما هشت سال پیش به عشق پدرم خواندم. دوست دارم راه پدرم را ادامه دهم. در حال حاضر در یک مکان انرژی درمانی و مرکز سالمت کار میکنم

در امریکا در چه رشتهای تحصیل کردید ؟

در رشته طب سنتی تحصیل کردهام و تا حدودی به طب چینی واقف هستم. یک مدرسه در سانتا مونیکا است که می خواهم برای دکترای داروهای گیاهی و طب سوزنی به آنجا بروم و در این زمینه مطالعه بیشتری داشته باشم. اگر آن دوره را بگذرانم سه تا چهار سال دیگر به آن جایی که می خواهم می رسم اما از یک لحظه دیگر نمیتوان خبر داشت. بعد از عمل قلبم بیشتر به سمت سالمتی و گیاه خواری روی آوردم. گهگاهی ماهی میخورم ولی عالقه چندانی به گوشت ندارم. بگذارید خاطرهای نزدیک را برایتان تعریف کنم؛ چند روز پیش با مادرم برای یک مهمانی به تبریز رفته بودیم؛ در سفره هر غذایی که به چشم میخورد با گوشت درست شده بود. مادرم فراموش کرده بود که به صاحب خانه بگوید که من گیاه خوارم به همین خاطر نتوانستم به هیچ غذایی لب بزنم و آن ها بسیار از دستم ناراحت شدند

در مصاحبهای حبیب گفته بود که ما سه نفر، یکی هستیم ؟

سختیهایی که در طول این سالهای دوری از ایران داشت، او را قوی کرده بود و کنار هم بودنمان قوت قلبی برایش بود. ما از ایران به ترکیه و بعد به ایتالیا و در آخر به آمریکا مهاجرت کردیم؛ این سفر ها و تغییر مکان ها برایمان بسیار سخت بود. در اصل ما سه نفر بودیم که در کنار هم یک نفر میشدیم. شناخت همدیگر زندگی ما را بیشتر به هم نزدیک کرده بود. البته هنوز هم ما سه نفر هستیم، برای اینکه حبیب همیشه در کنار ماست

ابراز دلتنگی برای وطن از زبان بیشتر خوانندههای لس آنجسی همیشه مطرح میشود. آنها مثل حبیب واقعا عاشق ایران هستند؟ حال و هوای خوانندهها در لس آنجلس چگونه است ؟

هر کسی برای وطنش دلتنگ میشود، این موضوع را نباید انکار کرد. حبیب عرق شدیدی به ایران داشت. برای یک هنرمند چه میتواند مهمتر از وطن و مردمانش باشد. اما یکسری از هنرمندان پول را به مردم کشورشان ترجیح میدهند

اگر میخواستید که یک مستند از حبیب بسازید، در این مستند با چه کسانی راجع به پدرتان صحبت میکردید ؟

حمد محبیان ناهید ، همسر حبیب آقای ستار ایجادی و محمدتقی حاجیالری حبیب بیشتر با فامیل های مادرم ارتباط داشت

اگر قرار باشد یکی از آثار حبیب را بازخوانی کنید ، کدام است ؟

خرچنگهای مردابی را بسیار دوست دارم اما فکر نمیکنم کسی بتواند مثل خود حبیب بخواند. او روی شعرهایی ملودی میگذاشت که هیچکس نمیتوانست این کار را انجام بدهد و منحصر به فرد بود. مرگ قو و عابر گمگشته را عاشقانه دوست دارم. هر روز صبح که به کوه میروم؛ این آهنگ را بارها و بارها گوش میدهم. غم دوری را به راحتی میتوان در آثار حبیب پیدا کرد

حبیب در این هفت سال به آمریکا برنگشت ؟

نه ؛ او در این هفت سال در ایران ماند

هیچ وقت او را تشویق به برگشت نکردید ؟

روز آخری که حبیب از آمریکا به مقصد ایران پرواز داشت، تجربه بدی را در ذهنش حک کرد. از آمریکا با دلخوری بیرون آمد. هنگام خروج از آمریکا پولی که همراهمان بود را از ما گرفتند. هر کدام از ما سه نفر با مبلغ مشخصی قصد خروج از آمریکا را داشتیم اما آنها تمام پول را به اسم مادرم زدند و پول را همراه سه هزار دالر مالیات جریمه مصادره کردند. این قانون که نباید پول زیادی را از کشور خارج کنید در آمریکا حاکم است. یک سال و نیم طول کشید تا توانستم پول را پس بگیرم

متاهل هستید ؟

مجرد هستم. متاسفانه از هر رابطه ای به سرعت خسته می شوم. حبیب مرد تنهای شب بود اما من از حبیب هم تنها ترم. تنهایی را دوست دارم و از بچگی سعی داشتم تا هر فرصتی را برای تنهایی از دست ندهم

بزرگترین نقطه قوت ایرانیها چیست ؟

معرفت. مردم در کشورهای آمریکایی تبدیل به رباتهای متحرک شدهاند. ایرانیها با معرفتترین مردم جهان هستند

بزرگترین نقطه ضعف در ایران چیست ؟

بینظمی، شاید بزرگترین ضعف در ایران باشد؛ هنگامی که در خیابانهای ایران راه میروید، میتوانید به راحتی این بینظمیها را ببینید. هیچوقت نمیتوان این بینظمی را در خیابانهای آمریکا مشاهده کرد. نظم، آنها را به آدمهایی منظمتر و مدرنتر تبدیل کرده است

حبیب خودش اینستاگرامش را اداره می کرد ؟

با نظارت خود حبیب، دوستان و فامیل برایش پست می گذاشتند. االن هم که نیست، من برایش همچنان پست میگذارم

مهمترین یادگاری که از حبیب دارید چیست ؟

ادگاریها که بسیار هستند. به هر چیزی که نگاه میکنم حبیب را برایم تداعی میکند اما با ارزشترینشان آهنگی است که همراه با شعر برایم فرستاد اما شعر آن کامل نبود. این شعر را همراه ملودی درست کرده بود. آخرین شعر و آهنگی که برایم ارزش باالیی دارد. ای که تو دادی به من جرأت خواندن ای که تو دادی به من قدرت ماندن

و حرف آخر …

جا دارد ازهمه هنرمندان، دوستداران و طرفداران حبیب که با حضور و پیامهای خود باعث دلگرمی ما شدند و به خصوص نیروى انتظامى و پلیس راهور، وزارت امورخارجه و دیگر نهادها و سازمانهایى که ما را در هر چه باشکوهتر برگزار کردن مراسم یارى دادند، تشکرو قدردانى کنم .

منبع : وبگاه خبری-رسانه ای نوای پارسی

نظرات.

در حال حاضر هیچ نظری مربوط به این مقاله وجود دارد. شما برای اولین بار افتخار ویژه ارسال یک دیدگاه را دارید. با سپاس!

پاسخ دهید

* آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
* ممکن هست شما از برچسب ها و ویژگی های HTML استفاده کنید : <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>